تبليغاتX
شب نوشته هاي يك مادر

شب نوشته هاي يك مادر

.درد دل.از همه و هیچ

هیچکس نمیگه زن تو که بلد نیستی عکس بذاری کی میگه بیایی و ادرس یه عکس خانوادگیرو بذاری تو پست و بعد بلد نباشی حذفش کنی مجبور شی کل پستو حذف کنی!چشمتان روز بد نبینه یکی از دوستان گفت عکس اون بنده خدارو بذار و منم   عوض عکس اون یکی از عکسای خودمو ودخترو گذاشتم قبلشم پیش نمایشو نگاه نکردم که یهو دیدم عکسه اومد تو پست و...منم حذف کردم کل مطلبو..برو زن کشکتو بساب کی میگه بلد نیستی وبلاگ نویسی کنی!

اصلا من شانس اینکارارو ندارم یه بارم اومدم یه مطلب کاملا زنونه نوشتم و رمز دار کردم همون لحظه بلاگفا قاطی کرد و نه پست رمز دار شده بود و نه حذف شده بود

اما داستان پست قبل راجع به دل نبستن به کتابهای انتونی رابینزو قدرت فکر و علم سایکو سیبرنیک بود و یا همون فیلم راز مشهور که همه ایرانیها صدبار دیدنش حرف من این بود که والله اینا حقیقت نداره خدا میدونه هیچکدوم از ما اگه تو خواب میدیدیم که روزگارمون این میشه چه برسه به تصورش وآرزوش..مثلا من خودم یکیش وقتی هجده نوزده ساله که بودم تو رویاهام همیشه یه مرد خیلی خوش تیپ مهربون با یه خونه بزرگ و چند تا خدمتکار تصور میکردم برا همینم اصلا کار خونه یاد نگرفتم و همینقد درسی هم که خوندم از عشق   به دانستن بود چه میدونستم که ی روزی باید استینارو بالا بزنم و هم مرد باشم هم زن هم ارباب و هم خدمتکار!

و داستان زنی بود که مارو بزرگ کرد و از روستا و گدایی و بیماری به چه عزتی رسید و چطور از دنیا رفت و قصه مرگ و تنهایی خاندان قاجار بود که چطور در تنهایی از دنیا رفتند و در نهایت روزگار است انکه گاه عزت دهد گاه خوار دارد.........چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد نه قدرت فکر ما

از عزیزانی که نظر گذاشته بودن و مجبور شدم حذف کنم پوزش میخوام

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:44 توسط نسرین|

میگم خبر داری حقوقارو واریز کردن میگه نمیدونم چه فرقی میکنه؟میگم ای بابا چطور فرق نمیکنه میگه بخدا اصلا برام مهم نیست میگم دریافتیت چقدر هست میگه خدا میدونه..میگم چطور مگه میشه ندونی میگه من اصلا رمز کارتمو بلد نیستم دست شوهرمه خودش میگیره و بهتر خبر داره میگم خب حالا که همه چیت دست اونه هر چی میخوای بهت میده میگه نه فقط ضروریات!میگم اگه اینطوریه واسه چی دیگه معاون شدی که زحمتت زیاد باشه میگه واسه اینکه کمتر تو خونه باشم میگم تا کی میشه از زندگی فرار کرد میگه نمیدونم و غمی بزرگ تو چهرش نمایان میشه

پی نوشت:من بلد نیستم سفید بنویسم تا سیاهی هست نوشته های من هم سیاه است

بارها گفتم نوشته ها و گفته های روانشناسارو ذره ایی قبول ندارم درست مثل همون دکتری که مصرانه معتقد بود باید به مریض گفت چه بیماری داره و وقتی خودش فهمید سرطان داره در جا سنکوپ کرد باید واقع بین بود درد رو شناخت تا بشه درمانش کردقدیمی ها احمق نبودن که گفتن شکم گرسنه دین و ایمان نداره یا گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره به پر کردن شکم خانواده با ماکارونیهای بی کیفیت و برنج هندی و تایلندی نمیگن شکم سیر.کشوری که ثروتمنده باید اوضاش از این بهتر باشه و زندگی زیبا نیست مگر با عشق و عشق میسر نیست مگر با آرامش و آرامش میسر نیست مگر با رفاه و رفاه میسر نیست مگر با اوضاع اقتصادیه مناسب...شاید من بتونم قناعت کنم یا تو بتونی ریاضت بکشی اما همه نمیتونن و این حق اوناست....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:40 توسط نسرین|

خدایا یه چی بگم دلخور نمیشی؟ یه سوالی همیشه تو سرم چرخیده و اونم اینه که آیا تو مارو آفریدی یا ما تورو؟اگر تو مارو آفریدی هر چی بدیه تو ما جا دادی ولی اگر ما تورو آفریده باشیم هر چی خوبیه در تو گنجوندیم!!

حالا فرقیم نمیکنه که کی کیو خلق کرده ولی تورو به هر دینی که داری دیگه این بازیرو بس کن اصلا بی خیال خلق ادمها شو  ما هم قول میدیم تورو نیافرینیم من یکی دیگه تحمل ندارم تو چطور؟؟؟

از همه عزیزانی که با نظر پیامک یا تلفنی روز معلمو تبریک گفتند بی نهایت ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:14 توسط نسرین|

واقعیت را کتمان کنیم که عوض نمیشود خود را به معنویت گرایی هم بزنیم باز هم همان است واقعیت تلخ زندگی همین است پول ..پول کلید نود ونه درصد درهای بسته س.پول که داشته باشی در مهمانی ها به تماشایت مینشینند و حرفهایت را وحی منزل میپندارند.خطایت پوشیده میشود حتی اخرتت را هم میخرند میگویی چگونه؟به یک نفر پول میدهند که برایت نماز بخواند و روزه بگیرد و اینقدر خیرات و نذری باج میدهند تا بخشیده شوی!!خدا نکند بگویی آخ فرداش توی یکی از بیمارستانهای خوب ولایت غرب بستری میشوی.نازا که باشی یک سفر به انگلیس بچه دارت میکندهمانقدر که مرگ فقیران بی سر و صداست گناهان ثروتمندان هم سر و صدایی ندارد آدم هم که بکشی یک تلفن کافیست که پاسپورتت را دم در خانه تحویلت دهد و فردایش ترکیه باشی و سه روز بعدش کانادا تمام مال مردم را هم که بالا بکشی همین است حال باز هم بیا و بگو همه چیز که مادیات نیست..با همین کاغذهای بی شکل و قواره خوش تیپ میشوی درس خوان میشوی با دین و ایمان میشوی پرافتخار میشوی  زیبا میشوی مهربان میشوی خلاصه همه چیز میشوی حتی آدم!!!!!

بیربط:هرگز پیکر مرا تجزیه نکنید حتی اگر مرگم مشکوک بود اتم اتم وجود من درد است و دردهایم پراکنده میشود و دنیا را آلوده درد میکند

بمناسبت روز معلم و تبریک اینروز به  خوذم و معلمین عزیز, دوازدهم اردیبهشت روز بزرگداشت این قشر است که فقط شاید یک پنجم ان جهنمی نباشند

:hey teacher leave the kids alone

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:57 توسط نسرین|

دقیقا از همان زمان که خدا رفت پای منقل ابی و چای نوشید کشور مارو بیخیال شد واسه همین قیمت یک دونه مرغ شد هم قیمت جون یه ادمیزاد مردمو که میبینی همه افسرده شدن و بیزار از زندگی دیگه هیچ شور و شوقی تو هیشکی نیست سر کار که میری همکارا عین بت برنجی نشستن و حرف نمیزنن دانش اموزان هم که تحت تاثیر  شرایط اقتصادی خانواده افسرده شدن و زدن به در بیخیالی .توی دنیای مجاز هم خستگی و بیزاری از در و دیوار همه وبلاگها میباره اینقد اوضاع اخیر فجیعه که حتی مردها هم حوصله خیانت به زناشونو ندارن!قبل از عید نزدیک انتخابات اومدن یه مقداری تحت عنوان بدی آب و هوا به  حقوق کارمندان اضافه کردن بلافاصله بعد از عید گفتن اشتباه شده و قطعش کردن .هیچی سوزنده تر از این نیست که ابله فرض بشی ..بهتون گفته بودم که زمستون پر روتر از این حرفاست دیدین هنوز ولمون نمیکنه..اینم از شرایط جوی .من که نه تنها نوری در جبین سال نود و یک نمیبینم بلکه فکر میکنم آخرین ضربه هارو دارن محکمتر میزنن اینم باز باعثش همین ابی هست که  گفت آخرین ضربه رو محکمتر بزن وخدارو گمراه کرد و نشوند پای منقل و بهش چایی تعارف کرد !!!

پی نوشت: اداره ثبت احوال از گذاشتن اسم امید و آرزو برا نوزادان اجتناب میکنه و اعلام کرده این کلمات در کشور ما هیچ معنایی ندارند!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:41 توسط نسرین|

میگه گوش نمیدن هیچ کدوم نه پسرم و نه دخترم اصلا دنبال هیچ کاری رو نمیگیرن دائم تو اتاقشون حبسند نه پسره میره با باباش کارخونه یه کاری یاد بگیره نه دختره میاد تو آشپزخونه یه ذره غذا پختن یاد بگیره هر چی به دختره میگم زشته این چه طرز لباس پوشیدنه من همش باید جواب فک و فامیلو بدم محل نمیذاره اونم از شاه پسرم ورداشته صد و بیست تومن داده یه شلوار پاره خریده پولیم که برا تولدش دادم همشو داده بابت یه گوشی از این صفحه بزرگا باباشونم که دائم به من غر میزنه میگه اینم از بچه تربیت کردنت به دختر میگم لااقل وقتی میریم خونه عمت رعایت کن اونا مذهبین اینقد آرایش مکن گوش نمیده تو میگی من چیکار کنم خسته شدم از دست همه شون میگم مشکل اخلاقی داره دخترت میگه نه بابا میگم پسرت با دزدا و معتادا میگرده میگه نه میگم پس ولشون کن بذا آزاد باشن بذار پر بکشن کمکشون کن خوش باشن آزاد کن خودتو از حرفای مردم هر چی دوس دارن بگن بذار بگن این طفلکیا گناه دارن همینقد که آوردیمشون تو این جهنم دره که نفس نمیتونن بکشن بسشونه والا بالا اینا غذا و کلاس زبانو و ماشین انچنانی نمیخوان اینا فقط میخوان آزاد باشن آزاد مثه یه کبوتر این کمترین حقشونه همفکری و همدلی با این جوونا کمترین کاریه که میتونیم براشون بکنیم میگه یعنی.........؟؟.میگم آره ....ولشون کن...کمکشون کن..بیزارن اینااز نصیحتا و تفکر ما.............

پی نوشت:

می آیی

من شک ندارم که می آیی

تورا خوب می شناسم

شاید آنروز من از فراسوی ابرها نگاهت کنم

شاید لبخندم را از کنار ستارگان نثارت کنم

این مهم نیست

مهم توهستی که تاب نمی آوری سیاهی شب را و می آیی

ای آزادی!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 19:20 توسط نسرین|

میتوان غربال کرد میتوان کمی اندیشید قصد به چالش کشیدن هیچ تفکر فرهنگ یا دینی را ندارم اما شدیدا معتقدم که

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

دلی که بشکند هیچ عذرخواهیی درمانش نیست دروغی که گفته شود هم همینطور مالی هم که دزدیده شود نیز!

اگر هر روز فقط پنج دقیقه فکر کنیم که ایا این تفکر ما چه فرهنگی و چه مذهبی درست است یا غلط شاید کمی به خود بیاییم مطلب را باز نمیکنم چون عده ایی شاید رنجیده شوند اما من به شدت با کلماتی مانند توبه انجام قضای یک فریضه یا دادن صدقه جهت رفع اشتباه یا گناه مخالفم فقط در یک صورت آنهم ناخواسته رنجاندن کسی کلمه عذر خواهی را میپذیرم انسان جایزالخطا نیست انسان صاحب اندیشه و تفکر است این نمیشود که هر کاری را که خواستی انجام دهی بعد بگی در توبه همیشه باز است (از دیدگاه مذهبی) یا برای عذرخواهی هیچوقت دیر نیست(از دیدگاه های دیگر) گاهی برای هر چیزی دیر است خیلی دیر....

pn:از وقتی که فیلم اصغر فرهادی جایزه اسکار گرفته همه ایرانیها تصمیم به دیدن دوباره این فیلم گرفته اند بطوریکه از کنار هر خانه ایی که رد میشوی صدای فریاد نادر و جیغهای شهاب حسینی شنیده میشود به نظر شما این یعنی چی؟؟؟!!


pn2:شک مکن که تحمل نگاههای تحقیر و ترحم آمیز انسانها سوزنده تر از شلاق سرماست برای آن کارتن خواب

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 16:21 توسط نسرین|

سلام..سلامی همراه با شمیم بهار سلام بر همه دوستان عزیزی که هنوز نتونستم جواب نظراتشونو بدم کسانی که دلتنگشان بودم و تو این مدت انقدر برام نظر گذاشتند که پاسخ به اونا از توان من خارج هست.خوشحالم که نظرات خصوصی بیش از عمومی ها هست این نشون میده که مورد اعتماد شما هستم

سفر خوبی بود کلا سفر نمیتواند بد باشد چون یا مسافرت خوش میگذره و برای ادم تنوعی میشه یا بد میگذره و به همون خونه خودت راضی میشی برای من  خوب بود چون من تو سفر بد نمیگذرونم با ورود به خونه چشمم به تلنباری از خاک و شن روشن شد تمام فرشها و مبلها و همه چیز غرق در خاک بود من که خودم آدم خاکیی هستم اصلا وسواس نشون ندادم و راهی به طرف اطاق خواب باز کردم ولی قشنگ رد پاهامو روی پارکتها میدیدم و این جالب بود!الان هم فکر نکنید همه جارو تمیز کردم نه قراره کارگر بیاد فردا و تمیز کنه اصلا من در تمام عمرم زن خانه دار خوبی نبودم عمرا اگه یک کیلو سبزی پاک کرده باشم یا برای رضای خدا یک بار ترشی انداخته باشم یک ذره خیاطی هم بلد نیستم از شما چه پنهون غذارو هم سرهم بندی میکنم شاید من اشتباه خلقت هستم نمیدونم چرا هیچ علاقه ایی به اینکارا ندارم ولی اگه قرار باشه یه جاییرو مدیریت کنم بخوبی از عهدش بر میام خب چکار کنم تقصیر من نیست همه متولدین مهر همینن اینو دخترم میگه

برای سال اینده هیچ دعایی نمیکنم چون فکر میکنم از همون روز که چشمهای مادربزرگم از آبی به سیاه تغییر پیدا کرد خدا از ما برگشت!ولی برای شماها آرزوی سلامت دارم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 17:50 توسط نسرین|

اندک اندک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

نمیدانم لیاقت اینهمه لطف دوستان را دارم یا نه هر چه هست تنها همین دلبستگی ها و وابستگی هاست که آدمی را میخکوب میکند وگرنه مرز بی معنیست.میتوان دل کند و رفت و همه چیز را به فراموشی سپرد اما مگر میشود پس تکلیف دل چیست؟

چند وقت اخیر باز بهم ریختم نمیدانم چرا اسفند و شهریور همیشه حالم خراب است شاید یک نوع دلتنگی شاید هم جنون ادواری و انهایی که مرا میشناسند معتقدند که خیلی ایده آلیست هستم من نمیدانم مبتلا به کدام ایست هستم هر چه هستم خیلی چیزها به دلم چنگ می اندازد و اینرو هم به خوبی فهمیدم که نباید سست شد نباید تن به این افکار داد نباید وا داد باید زندگی کرد و مقاومت باید تمام زور و توان را در مشتان جمع کرد و در مقابل دور گردون ایستاد روزگار مرامش شکست ماست ما نباید تن بدهیم به این جنگ نا برابر.سال جدید و رسیدن فصل سبز را به فال نیک میگیریم به امید برقراری آرامش روحهای نا آراممان

تبریک ساده مرا بپذیرید .

از بیست و ششم نخواهم بود و این مرا دلتنگ میکند از صمیم قلب برای همه آرزوی سلامتی و شادی دارم.

بهارتان خوش!!

پی نوشت:گاهی آنقدر دلتنگ کسی میشوی که دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبانی!

پرواز را بخاطر بسپار...با پرواز هزار تومانی به محک کمک کنیم

نصیحتهای مادرانه:اینقدر توی سیاهچالهای خاطرات غوطه ور مشو امروز بخندی همونه گریه کنی و غم بخوری هم همون..برای خودت خدایی دست و پا کن روزی میرسه که دلت میخواد باهاش حرف بزنی...اگر پارتنر زندگیت (چه دوست چه بوی فرند چه گرل فرند چه همسر و حتی سگی که خریدی تازگیا)باعث رنجت شده ولش کن چون تو شریک گرفتی که آرامش پیدا کنی نه اینکه همون یه ذره آرامشم ازت بگیره..هیچوقت نگو پول ندارم فلان چیزو بخرم بگو دارم ولی دوست ندارم بابت...بدم ..اینو بدون اگه بلد نباشی از وضع موجود لذت ببری و خوشبخت باشی اونور دنیا هم که بری یاد نمیگیری..خودتوقاطی سیاست مکن بحثای داغی که تو راه میندازی نشون میده تو ساده ایی دولتها سناریوهای از پیش تهیه شده این که فقط یه عدهایی بازیشون میکنن..هی مگو آیندم چی میشه هرچی میخواد بشه فکرشو مکن از کجا مطمئنی که فرداییم هست..نامردی مکن این یکی بد جوابی داره..طرف مقابلت هر کار میخواد بکنه تو شرط آدمیتو بجا بیار..طرف مواد مرو اگر رفتی ولش کن زندگی بدون مواد هم ممکنه..آدمهایی که کارای عجیب و غریب میکنن و لباسای عجیب میپوشن و زنهایی که آرایشهای عجیب میکنند ادمهای خیلی تنهایین تحقیرشون مکن محاکمه شونم مکن..فکر مکن اگه هفده رکعت نماز میخونی جات تو بهشته رفتن به بهشت یک ملیون راه داره..و نهایتا

چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت....بشنو که پند پیران هیچت ضرر ندارد

نوروز پیروز

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط نسرین|


ندانم کجا دیده ام این روایت و یا از که بشنیده ام این حکایت

یکی از بزرگان اعراب یثرب که می داشت جمعی به زیر حمایت

بهنگام نزع روان، وقت مردن همی خواست او از یکایک رضایت

تمام قبیله رضا گشته از وی رضایت گرفت او بحد کفایت

به ناگه بیاد آمدش اشتری را که مرکوب او بوده است از بدایت

به جنگ وبه صلح وبه صحرا وهامون کشیده است بارش بدون شکایت

زده خیزرانش همی سخت برسر همی ره نوردیده با او به غایت

فراموش کرده رضایت بخواهد ببندد دهان شتر از سعایت

بفرمود اشتر نمودند حاضر کشیدش به سر دست لطف وعنایت

به او گفت: کای اشتر سالخورده تو در عمر کردی بمن بس رعایت

سواری بمن داده ای از جوانی به کوه و بدشت و به شهر و ولایت

بسی صدمه ها برتو از من رسیده به حدی که شدلنگ از آن دست وپایت

زمن باش راضی دراین وقت آخر تو بگذر ز تقصییر من با رضایت

زبان شتر باز شد بهر پاسخ به امر خدا گفت : این نغز آیت

رضا هستم از هرچه کردی تو بامن چو بودی مرا صاحبی با درایت

خوراندی بمن بهترین خار صحرا به آبم نمودی ز زمزم سقایت

ولی نیستم راضی از یک گناهت چو بود آن گناه تو بر من جنایت

تو می بستی افسار من بر دم خر که ره را نماید بمن خر هدایت

شتر می رود زیر هر بار سنگین ولی سخت باشد براو بی نهایت

که افسار او را کشد یک الاغی رود زیر بار خری بی کفایت

نمودم من این قصه رانظم شاید بماند ز من یادگار این حکایت

بخوانند درد دل اشتران را همی ساربانان با عزم و رایت

نبندند بند جمل بر دم خر که((همت) )بگوید لغز یا کنایت

پی نوشت:تو خود بخوان و بدان...

پی نوشت2:شاید این اخرین پست من باشد شاید هم نه اما خیلی خسته ام     میروم تا شاید شما هم از نالش های من خلاص شوید اینروزها چراها اذیتم میکنه باید با خدای خود خلوت کنم و خیلی چیزارو ازش ببرسم که چرا؟

هر کجا رفتم بمانم در به رویم بسته شد

عاقبت  این دور گردون از دعایم خسته شد

من نفهمیدم گناهم چیست دردم از کجاست

شک ندارم که خدا هم از من و ما رسته شد

ن س ر ی ن

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:14 توسط نسرین|


آخرين مطالب
» پوزش
» سیاهی
» باز هم کفر
» کلمه رمز: پول
» کفر
» میگه
» خطا!
» سلام
» بهار
» برداشت آزاد

Design By : RoozGozar.com